اولین اردوی دانشگاه
طبق برنامه قرار شد همگی تو نمازخونه دانشکده علوم انسانی جمع بشیم و با هم بریم سمت قطار. پس ساعت 16 روز ۲۲/۱۲ رفتیم دانشگاه بالا.
همه تو این خیال بودیم که حتما حد اکثر تا ساعت 18 راه می افتیم ولی از ساعت 16 انقد بیکار نشستن و نشستیم که وقت اذان شد. گفتن بعد نماز خوندن حرکت می کنیم.. تازه کلی عجله کردن ساعت 20 رفتیم سمت اتوبوسا..
تمام کاری که تو این 4 ساعت کردیم این بود که یه بنده خدایی یه کم حرف زد، اسم و شماره هامونو گرفتن، یه کیف دادن(حاوی مقداری کتاب، مجله، چفیه، مهر، سربند و ...) و در آخر نماز جماعت..
خلاصه ساعت 20:30-20:45 رسیدیم راه آهن. همه خوشحال بودیم چون شایعاتی بوجود اومده بود که: قراره با اتوبوس بریم.. ولی الان می دیدیم تو راه آهنیم. دیگه بعد از انجام دادن تمامی کارهای مربوط به سفر توسط مسئولین، 21:45 رفتیم سمت قطار..
در همین حال بود که با افتادن چشممون به قطار آرزو کردیم که کاشکی به جای راه آهن الان تو ترمینال بودیم و با اتوبوس می رفتیم.. قطارش عجیب بود، تا حالا یه چنین قطاری ندیده بودم..بهش می گفتن قطار اتوبوسی.. خلاصه بعد از کلی پیاده روی همراه با پشیمونی و غم و غصه سوار قطار شدیم.. تنها چیزی که به کل، تموم این مشکلاتو از یادمون برد این بود که می دیدیم دوستامون کنارمون هستن..
بعد از کلی بازی مختلف از قبیل: مسخره بازی- آب بازی- ترقه بازی- شوخی شهرستانی بازی- آویزون بازی- چتربازی- زدبازی- گل یا پوچ- یه مرغ دارم روزی n تا تخم میذاره و برعکس(!!) و ... ،شام رو آوردن.. الویه+نون+نوشابه ، خیلی فاز داد..
تو همین حال و هواها و حدود ساعت 2 نصفه شب خوابمون برد.. تا حالا جای خواب هیچ آدمی به اون بدی نبوده و نخواهد بود.
حدود ساعت 5 بود که فریادهای مکرر و گوش خراش یکی از همسفرا ما رو از خواب پروند. قطار نگه داشته بود واسه نماز صبح. فیض نماز صبح تو نمازخونه بین راه نصیبمون نشد و همراه با یکی دیگه از بچه ها نماز رو وسط قطار خوندیم..
بعد از تقریبا 1-2 ساعت صبحونه (شیر+پنیر+نون) دادن بهمون..
طبق گفته مسئول قطار که قبل از سوار شدن گفته بود ساعت 3-4 بعد از ظهر می رسین اندیمشک، 10:30 تو ایستگاه اندیمشک بودیم!!!!!!!
همگی تشنه یه پریز برق بودیم چون گوشی ها خاموش شده بودن و قطارش پریز نداشت..
ساعت 11 که از راه آهن به سمت اتوبوس راه افتادیم، کنار اتوبوس متوجه افرادی شدیم که نمیشه توصیفشون کرد ولی بهشون می گفتن گدا!!! می چسبیدن دیگه ول نمی کردن..
هوا خیلی گرم و آفتاب زننده بود. حدود 1 ساعت تو اتوبوس بودیم و ساعت 12 رسیدیم پادگان دوکوهه.. جای خیلی باحال و باصفایی بود. ساختمون خودمونو که پیدا کردیم به سمتش حمله ور شدیم.. ساختمونی با چندین طبقه و هر طبقه با چندین اتاق.. تو یکی از اتاقا خودمون ساکن شدیم یعنی بچه های صنایع غذایی.. خودمون 8 نفر بودیم به علاوه 4-5 تا مهمون.
بعد از یه استراحت دلچسب و به موقع و خوندن نماز تو حسینیه شهید همت، ناهار آوردن واسمون. قیمه+نوشابه بود..
در این فاصله خیلی بازی کردیم. کلی خوش گذشت. حدود 15 نفر بودیم، بازی یه دستی تنها بازی بود که با توجه به جمع حال می داد. بعد این بازی جنگ داخلی شروع شد و جشن پتو گرفتیم واسه چند تا از بچه ها.. خستگی راه کاملا از تنشون زد بیرون..
بعد این جنگ نرم، جنگ بین اتاقا راه افتاد.. قانون و روششم این بود: هر گروهی که بتونه تو اتاق گروه مقابل سیگارت و دینامیت بندازه و گیر نیفته، بَرَندَس! که البته چند نفرشون توسط بچه هامون گیر افتادن و جشن پتویی اساسی واسشون گرفته شد..
ساعت 15:30 بود که به سمت منطقه ای به اسم فتح المبین راه افتادیم..
بعد از زیارت و گشت و گذار در این منطقه به سمت شوش دانیال رفتیم که ساعت 19:30 رسیدیم اونجا..
حدود ساعت 22 برگشتیم دوکوهه. شام خوراک مرغ+نون+نوشابه بود. غذا خیلی زیاد بود، پس تا تونستیم و جا داشتیم خوردیم..
به علت خستگی زیاد، بچه ها 00:30-1 خوابیدن ولی من چون واسم کار پیش اومد به اتفاق یکی دیگه از بچه ها 2:30-3 رفتیم بخوابیم..
ساعت 5:15 برای نماز پا شدیم و دوباره خوابیدیم..
صبحونه(مربا+کره+نون+چای) رو که خوردیم، ساعت 8:30 با عجله دوکوهه رو به سمت شرهانی(فکه شمالی) ترک کردیم. ساعت 11:20 رسیدیم شرهانی.. راه خیلی طولانی و خسته کننده بود ولی بالاخره بد نمی گذشت..
تو راه برگشت از شرهانی، کنار جاده مشغول صرف ناهار شدیم: تن ماهی+نون+کنسرو لوبیا+آبلیمو+نوشابه
ساعت 19 رسیدیم اهواز.. برای استراحت و نماز رفتیم یه قرارگاه که شبیه حالتی بین مسجد و حسینیه و نمایشگاه(اینجا) بود..
از اونجا مستقیم راه افتادیم به سمت خرمشهر.. ساعت 22 برای خواب و اسکان شب رسیدیم حسینیه اهل بیت(ع) تو خرمشهر..
بعد از شام(قیمه+دوغ) و کردن بازی های شبونه، رفتیم تو رختخواب!!
پس از تناول صبحونه(کره+عسل) راهی اروند رود شدیم.. ساعت 9:30 کنار رود بودیم. مرز آبی ایران و عراق بود، پس اونورش عراق بود اینورش ایران.. بعد از شنیدن خاطرات و توضیحات منطقه و دید زدن تو خاک عراق، برای ناهار برگشتیم حسینیه اهل بیت(ع).. وقتی ناهار(کباب+دوغ) خورده شد و کمی استراحت کردیم، ساعت 16 از حسینیه خداحافظی کردیم و زدیم بیرون. ساعت 17:15 رسیدیم شلمچه..
بعد از زیارت و نماز سوار اتوبوس شدیم و پس از پیمودن مسیری بسیار طولانی، ساعت 22 تو پادگان حمید خرمشهر بودیم..
شام موجودی شبیه به استانبولی بود+نوشابه. به هر حال رفت پایین!
چون اتاق خیلی بزرگ بود، یه گروه دیگه هم با ما هم اتاقی بودن.. به خاطر شیطنت بچه ها و بی جنبگی افراد اون گروه دعوایی حسابی به راه افتاد..که آخرش ختم به خیر شد..
تنها جایی بود که یه کم ادای جاهای قانونمدار رو در می آوردن.. مثلا وقت خواب(24-00:30) که شد چراغا خاموش و خوابیدن اجباری شد.. صدا از کسی در می اومد تذکری جدی بهش داده می شد..
صبح به خاطر خستگی بسیار زیاد نفهمیدم برای نماز بیدارمون کردن یا نه.. صبحونه پادگان پنیر+کره+نون+چای بود. ساعت 8:30 با پادگان حمید خداحافظی کردیم..
9:30 رسیدیم طلائیه. جای خیلی عجیبی بود.. از اونجا رفتیم هویزه. بعد از نماز تو يه مسجد خنك(سردترين نقطه سفر) تو هويزه به سمت غذا حمله كرديم..
با زرشك پلو با مرغ+نوشابه پذيرايي شديم..
ساعت 16:30 رسيديم دهلاویه. براي استراحت و خواب شب، راهي پادگان میشداغ شديم.. جاي باحال و خاطره انگيزي بود..
باز هم قصه شيرين دلتنگي براي پريز برق بود و گوشي هاي بدون شارژ. 3 تخته 15 تايي پريز برق به صورت لب تا لب پر بودن..
بعد شام(قورمه سبزي+نوشابه) و راس ساعت 21:30 رفتيم به سمت رزم شب.. شايد به عبارتي هيجان انگيزترين جاي اردو!!!
پس از سخنراني يكي از بزرگاي اونجا و تلاوت قرآن، تكاورها شروع به حركات نمايشي كردند. وقتي سقوط آزاد و رژه و شليك چندين خشاب گلوله مشقي، رفتيم سراغ حركات عملي و انفجارهاي واقعي!!
انقد صداها مهيب، بلند و وحشتناك بودند كه آدم رو از زندگيش سير مي كردن.. بعد هر انفجار، حرارتي سوزاننده به صورتمون مي زد كه آرزوي مرگ مي كرديم. تازه مي فهميديم كسايي كه جنگ واقعي رو چشيدن چه حسي داشتن.. اما واقعا اگر هدفمون از رفتن به اين سفر، فقط همين قسمت بود، حق داشتيم..
طبق تموم عمليات هاي زمان جنگ كه شب قبل از عمليات، حنابندون مي گرفتن، برامون حنابندون گرفتن..
شب خيلي خوبي بود.. شب آخر اردومون بود.. سعي كرديم نهايت استفاده رو ازش ببريم ولي بالاخره زماني كه به آدم بيشتر خوش مي گذره، زمان زودتر مي گذره.. پس خيلي زود وقت خواب شد و همگي رفتيم خوابيديم..
صبحونه حلواشكري+پنير+نون+چاي بود. وقتي داشتيم وسايلمونو جمع مي كرديم، ديدم يكي از بچه ها داره اسپري مي زنه تو هوا.. همين جوري داشتم نگاش مي كردم كه اسپري تموم شد، با كمال خونسردي گفت: بچه ها اشك آور زدم، فرار كنيد!!
در اين لحظه با اينكه در كمتر از 15 ثانيه اتاق خالي شد، ولي همه با چشماني گريون و سرفه هاي وحشتناك از اتاق اومدن بيرون.. براي خنثي شدن اثر اشك آور آتيش روشن كردن ولي به اين راحتي گاز از اتاق بيرون نمي رفت..
بالاخره وسايل نيمه كارمونو جمع كرديم و ساعت 9 از ميشداغ زديم بيرون.. ساعت 10 رسيديم چزابه ولي پياده نشديم.. 10:45 فکه بوديم.. حال و هواي ديگه اي داشت..
ساعت 15 برگشتيم دوكوهه.. بعد نماز، ناهار(تن ماهي+نون+زيتون+نوشابه) رو كه خورديم، بعد يه استراحت كوتاه، راس ساعت 18 از دوكوهه و مناطق جنگي خداحافظي كرديم و سوار اتوبوس شديم..
هيچ كس باورش نمي شد به اين زودي تموم شده باشه..
براي نماز و شام در محلي بين انديمشك و پل دختر توقف كرديم.. بعد نماز رفتيم تو رستوران كنار مسجد.. شام، زرشك پلو با مرغ سفارش داده شده بود!!
خلاصه با دلي پر از حزن واندوه و از طرفي شاد و خوشحال، سوار اتوبوس شديم و راهي تهران..
براي نماز جلوي مسجدي حوالی قم وايساديم..
صبحونه شير+كيك دادن و ساعت 8 صبح رسيديم آزادی..
سفري بســــيار بســــيار بســــيار خاطره انگيز، دلچسب و عـــــــــالي بود..
جاي همتون خالي..
خيلي ها اين فكرو مي كنن كه شرايط جوي يا منطقه اي يك مكان مي تونه سفر به اونجا رو براي آدم به بدترين، تلخ ترين و سخت ترين سفر تبديل كنه ولي ...
كاش شما هم ميومدين يا مي رفتين!!
پایان
نقشه مناطق عملیاتی استان خوزستان
